تاریخ ، هنر و باستانشناسی قروه درجزین

پرویز محمدی

آرشیو سایت

جستجو


متن  
شاخه  
   

آمار سایت

لینک های مفید

برترین ها

analog_clock

درباره من


من پرویز محمدی هستم.متولد سال 1339  در قروه درجزین 85 کیلومتری شمال شرق همدان.باستانشناس و مورخ هنرهستم.10 سالی هم در رشته های ذوب فلزات و پزشکی و شرق شناسی  روز  گار گذرانده ام.و هفت سالی هم در رادیو تلویزیون بوده ام.اکنون همراه همسرم که او از دیار من است  با دو فرزندمان شهریار پانزده ساله و دلارا 9 ساله در سرزمین زیبا با مردمانی مهربان،یعنی بوسنی و هرزگوین ماوا گرفته ایم.مدیر شرکت  هنرهای ایرانی و فرش و گلیم هستم.و از دوازده سالگی کارم نوشتم است.گاه شعر ی می نویسم و گاه قصه ای و گاه تحقیقی.و در اینجا هم با دوستان در زمینه هنر و ادبیات فعالیت می نمایم.ایمان دارم که با نوشتن می توان جهان را زیبا نمود و با نوشتن می توان زندگی قشنگی برای امروز و فردا ترسیم نمود.

نثر جدید



موضوع با من به زیارت امام زاده اظهر درگزین(درجزین)بیا  
متن

وقتی که دلت می گیرد و می خواهی به یک جائی بروی که در آنجا آرامش بیابی.آنجائی که حس کنی به خدا نزدیکی.آنجا که حس کنی که یک نیروی الهی تو را محافظت می کند. و تو می توانی به آرزوهایت برسی.

با من بیا .

با من برویم به دیار مقدس درگزین. دیاری که مقدس است. در کتابی نوشته شده است که،دیار درگزین به خاطر وجود مبارک هفت عارف نامی ،مقدس و پر برکت و محافظت شده از بلایا و درد ها بوده است.

آری اینجا دیار مقدس درگزین است.دیاری که مردمانش دل در گرو عشق الهی دارند .دیاری که راز های بسیار در درون خویش نهفته دارد. و هنوز هم شوریده گانی بسیار از این دیار بر می خیزیند.

نگاه کن می بنینی؟

از میان دود و غبار و تاریکی ، دوباره چشمه های عشق و معرفت از دیار درگزین سر بر می آورند.

نگاه کن !

آنجا دیار عشق است.درگزین است.می گویند باباطاهر از این دیار بوده است. می گویند هفت عارف نامی در این دیار خفته اند. و به برکت روح این عارفان ،منطقه درگزین همیشه پر شکوه و جلال خواهد ماند. می گویند مردمان اینجا پاک سرشت و پاک نهاد بوده اند.

پس ای دوست ،خوشنود باش که از این دیار عشق و ایمان و عرفانی. خوشنود باش که ریشه در علم و معنویت و معرفت داری. و در تو هزران سال عشق و پویش و خلاقیت نهفته است.

بیا با من به زیارت امام زاده هایدرگزین برویم. بیا با من در این دیار به نماز بایستیم. و دل به خداوند متعال بسپاریم.

بیا دو باره شکوه و جلال درگزین را در اندیشه ها و در دل و دستانمان خلق نمائیم. چرا که پدر ان و مادران ما از این دیارند. و ما نیز از این دیار رشد یافته ایم.در این دیار مقدس درگزین ریشه داریم. ریشه های ما در معرفت و عشق الهی ریشه دوانیده اند. ما نمی گندیم. ما شاخه های خیالمان و اندیشه مان به اوج های عشق الهی دست یازیده اند.

بیا ای دوستً!!!!

بیا با من به درگزین برویم.

پنج دانشگاه در درگزین

از هزار سال پیش در منطقه درگزین مدرسه و به قولی دانشکده و یا مرکز علمی وجود داشته است.و به قول سفرنامه نویش مشهور امپراطوری ترک،اولیا چلبی،درگزین در حدود 350 سال پیش پنج مدرسه داشته است. مدارس آن زمان حکم دانشگاه داشته اند .که در ان مدارس علوم مختلف از جمله ریاضیات هندسه و طب و پزشکی و نجوم و ستاره شناسی و فلسفه ومنطق و فقه و اصول و حدیث و ادبیات فارسی و عربی و ترکی و زبانهای دیگر تدریس می شده است.

اولیا چلبی در باره درگزین می نویسد که شهر درگزین هفت هزار خانه دارد. اگر هر خانه دارای پنج نفر عضو داشته باشد،در حدود 350 سال پیش شهر درگزین 35000 نفر جمعیت داشته است.

برای همین است که ما می بینیم ،پادشاهان در دوره های مختلف توجه خاصی به درگزین داشته اند.

_مردم درگزین عالم و در ریاضیات و نجوم وارد بودند.

اولیا چلبی می نویسد که مردم درگزین در علم ستاره شناسی و ریاضیات توانائی دارند.او می نویسد که این شهر بازار های سنگ فرش شده متعدد دارد. 600 باب دکان دارد. و می گوید که درگزین هیچ فقیری ندارد .چرا که مردم انجا همه صاحب کار و صاحب زمین زراعیند.

دیار وزیر خیز درگزین

می گویند درگزین یعنی دارا گزین. شهری که داریوش کبیر ان را پسندیده است.و به قولی محل اقامت شاهزادگان بوده است.

جایگاه علم و دین و اندیشه و تربیت در درگزین به گونه ای بوده است که مردمانش با تدبیر و با فراست و متعادل و باسیاست بوده اند.برای همین از منطقه درگزین وزیران بسیاری بر خاسته اند.

حتی در زمان پهلوی هم چندین نفر به وزارت رسیدند که ریشه هایشان در منطقه درگزین بود.

بهاء الملک در سال 1304 وزارت عالیه ونیز وزارت دادگستری از قراگوزلو ها .او در ادبیات و ترجمه هم دستی داشت. و اثر مونتسکیو را به فارسی ترجمه نموده است.

_ ضیاء الملک .د و نوبت به وزارت کشاورزی منصوب شد.در تاریخ 1330 ه ش
_یحیی خان اعتمادالدوله قراگوزلو از رجال مشهور طایفه قرا گوزلو که در سال 1308 ه.ش. به وزارت فرهنگ منصوب شد.

او پنج سال وزیر فرهنگ ب.د. در زمان ایشان برای اولین بار 400 نفر از جوانان را به اروپا برای تحصیل فرستاده شدند.

او فردی تحصیل کرده و به زبان های فرانسه و روسی و عربی و فارسی و ترکی وارد بود.

ناصرالملک قراگوزلو. او تحصیلاتش را در یکی از مشهورترین دانشگاه های انگلیس یعنی در آکسفور به درجه ممتاز به پایان رساند و از دربار انگلستان نشان لیاقت دریافت نمود. و در سال 1325 به نخست وزیری رسید.

_ امیر نظام قراگوزلو. وزیر دفاع و دارائی

و نیر زاهدی ها که در زمان محمد رضا شاه نخست وزیر شدند.از منطقه سردرود درگزین بودند.


در زمان سلجوقی ها و پیش از ان و نیز در زمان های دیگر هم وزرای مشهوری از منطقه درگزین بر خاسته اند.

از جمله می توان به وزرای زیل اشاره نمود..

_جلال الدین فرزند قوام الدین ابوالقاسم درگزینی در سال 548 ه.ق. وزیر ابوشجاع محمدابن محمود بن ملشاه بود.

جلال ادلین مردی کریم الطبع و سخا پیشه بود و در شعر و ادب هم دست داشت. و همچنین در زمره عالمان و فضلا به شمار می رفت.

_شمس الدین ابونجیب هم در همان زمان ها از درگزین مدتی وزیر بود. شمس الدین خواهر زاده قوام الدین ابوالقاسم بن حسن درگزینی بود.نخستین بار در اوخر سلطنت ابوالفتح مسعود ابن محمد ابن ملکشاه به وزارت رسید. 547ه.ق


_ قوام الدین درگزینی

او در ابتدای کار به عهد محمد شاه ابن ملکشاه شغل نیابت را داشت.ولی پس از چندی بر اثر بذل و بخشش و ابراز کفایت و لیاقت در زمان محمود بن محمد ملکشاه به وزارت رسید.

و در زمان سلطان سنجر نیز بدین منصب باقی ماند و در ان روزگار حکم وی چون فرمان قضا نافذ بود و بزرگان و امراء مملکت پهناور سلجوقی سر بر خط فرمانش نهاده بودند.


قوام الدین مردی با سخاوت و عالی همت و فاضلی بود.تهور و تبحری به کمال داشت و در شعر و ترسل قوی دست بود.

با این همه بسیار تند خو و سخت گیر بود و در خون ریختن بی پروا بود.


آری از این دیار مقدس درگزین هنوز هم علما و فرزانه گانی بسیار ی بر می خیزند. و انسانهای نیک و مردمان دانا و با ایمان.

چه انکه کشاورز است و چه انکه تجارت می کند و چه انکه حرفه ای دارد و چه انکه معلم است و یا دانش آموز و یا دختر و پسر . همه مردم این دیار به نوعی ریشه در قرنها عشق و معرفت الهی دارند.

و ما تنها کافیست که به درون خویش بنگریم و به خود و به اجداد خود رجوع نمائیم و خویش و خدای خویش را باور داشته باشیم . آنگاه دوباره خواهیم درخشید. دوباره غبار تلخی ها و تاریک ها از دیار مقدس درگرین زدوده خوهد شد. و ما هر کجا که باشیم اندیشه و دلمان به سوی تعالی و معرفت الهی خواهد بود.





این قسمتی از صندوق مبارک امام زاده اظهر درگزین است. اصل این صندوق در سال


1056 هجری قمری در زمان سلطنت شاه عباس دوم ساخته شده است.یعنی حدود 372 سال پیش زمانی که کاخ تاریخی چهل ستون اصفهان ساخته شد.

در حدود1305 هجری قمری برابر با 1263 هجری شمسی یعنی 123 سال پیش بخشی از این صندوق به سرقت رفت!

و در سال 1348 هجری قمری یعنی 80 سال پیش تو سط استادان محلی باز سازی شد.

در ذیل کتبه ای که در آن سال تعمیر شده چنین آمده است...
پس از مسروق شدن کتیبه این صندوق مبارک که یادگار از زمان سلطنت شاه عباس ثانی صفوی بود.این بنده حقیر مشهدی حسین ابن مرحوم کربلائی علی اکبر استاد علی شیر نظام آبادی این دو صفحه لوح را در شهر رمضان المبارک سنه 1348 هجری قمری
(1306 هجری شمسی)

مشهدی حسین نظام آبادی حکاک و نجار این ضریح بوده اند.و خطاط آن میرزا محمد باقر بن حسن مهدوی عمانی نوشته شده است.در آن زمان متولی امام زاده حضرت میرزا عبدالحمید درجزینی بوده است.


هنوز هم زیباست.هنوز هم معنویت در خویش دارد. زمانی در شهر با شکوه درگزین از این بناها بسیار بوده است. زمانی این بنا را رواقها و سراهای گوناگون و شبستانها در بر گرفته بودند. و هزاران نفر زائر می توانستند در انها جای بگیرند و بدون پرداخت مبلغی از سفره امام زاده اظهر سیر بر خیزند.

همانگونه که اولیا چلبی می نویسد در عاشورا در شهر درگزین سفره های عظیمی گسترده می شد و در سینی ها و مجمع ها و در کاسه ها و جامهای رنگارنگ غذاهای مختلف به عنوان نظری به مردم داده می شد. تنها سه هزار سپاه والی درگزین در این مراسم شرکت می نموده اند. و چادر های رنگارنگ در صحرای درگزین بر پا می شده است.


این بنا یکی از بناهای مقدس بوده است.که مردم حتی از منطق دیگر هم برای گرفتن حاجات خویش از درگاه خداوند متعال بدینجا می آمده اند.

این بنا از خارج به صورت برجی است که 19 ترک مقرس دارد.و نوک یک ترک تا نوک ترک دیگر 2و22 متر می باشد.و عمق مورب هر ترک بالغ بر 86 سانتیمتر است.ارتفاع کلیه بنا به طور تخمینی 20 متر می باشد.که قریب 8 متر آن ارتفاع برج و بقیه ارتفاع گردنی و قسمت مخروطی نو تیز گنبد می باشد.

این بنا در نوع خود یکی از آثار منحصر به فرد عهد مغول به شمار می رود.



آری با من به دیار مقدس درگزین بیا.

نگاه کن.با دیت و با چشم دلت و با چشم اندیشه ات تماشا کن.ما فرزندان درگزین با این بناهای مقدس بزرگ شده ایم.پیاده به زیارت این امام زاده ها رفته ایم. نیت ها و آرزوها کردیه ایم.

روح ما و اندیشه ما با حکایت ها و شعر ها و روایتها و نغمه های بسیار رشد یا فته اند. و روح و اندیشه ما با این بناها اوج گرفته است.

معماری،و شگل خانه ها و دروازها و پنجره ها و تاقها و سقف ها و طاقچه ها و رفه ها و..همه وهمه در خویش علم و عشق و معرفت و آرزوهای اجداد ما را در خویش نهفته داشته اند و دارند.

بیا با من به زیارت امام زاده اظهر و به زیارت امام زاده های دیگر درگزین برویم.
بیا در این دیار علم بیاموزیم و بیا در چشمه هایش جان و تن خویش را از خستگی ها و آلودگیها و تلخی ها بشوئیم .بیا با تمام وجودمان خدا را فریاد بزنیم و محمدص و علی ع و حسین ع را فریاد بزنیم.

بیا با من به دیار درگزین

بیا با هم با عاشقان ساز بدستش اشعار عاشقانه بخوانیم .

بیا عاشق شویم و از عشق بناهای ماندگار بسازیم.

بیا.

به درگزین بیا

با تشکر و قدردانی فراوان و احترام به خانم الناز صفائی گل کارشناس شوریده و اهل تحقیق معماری،که این تصاویر را برای بنده زحمت کشیده و فرستادند.انشالله با یاری خداوند متعال جوانهای این منطقههر کدام در ابعاد مختلف علم و هنر و صنعت و کسب و تجارت و ..به درجه والائی برسند.
 
تاریخ 18/11/2007 08:54:00  
نویسنده parviz نظرات 2

شعر جدید



موضوع سراب  
شاخه  
متن



نمایش تبلیغ


ساخت وبلاگ


مدیریت وبلاگ


وبلاگها



تاریخ هنر و باستانشناسی قروه درجزین
PersianBlog | Free Templates | Blogs List

وبلاگ | آرشیو | تماس

نویسندگان وبلاگ :
* parviz mohammadi


آرشیو وبلاگ :
شهريور ١٣٨٦
تير ١٣٨٦
خرداد ١٣٨٦
اردىبهشت ١٣٨٦
فروردين ١٣٨٦
اسفند ١٣٨٥
بهمن ١٣٨٥
دى ١٣٨٥
آذر ١٣٨٥
آبان ١٣٨٥
مهر ١٣٨٥
شهريور ١٣٨٥
ادامه آرشیو

لینک دوستان :
rap
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار امروز
پردیس من
خرید و فروش سهام
جستجوی وبلاگ
طراحی وب

RSS 2.0
آمار وبلاگ :

یک صبح جمعه
یک صبح جمعه است

سارایو شاد و ناز است


اَسمان اَبی اَبیست

و هوا اَفتابیست

و اینجا جای دوستان خالیست


من نشسته ام پشت پنجره


و چشم اندازم جنگل است وباغ های فراخ


خدایرا شکر ...سارایو امروز خیلی قشنگ است


سارایو امروز بسیار عالیست


سارایو امروز خیلی رویائیست


امروز پرندگان غوغا به پا کرده اند

امروز گل ها برون از پرده اند

دمی تارم را بدستم گرفتم و نواختم


و از مولانا غزلی خواندم و دل به او باختم


دیشب نیمه شب دوستی ار اَلمان اَمده بود


می گفت بارها با پرندگان منطق الطیر عطار هم پرواز شده است


می گفت بارها سوخته از عشق و با سیمرغ همراز شده است


با او به زیارت عطار شدیم


در مسیر عشق با عطار یار شدیم


عطار ما را خدمت مولانا برد

مولانا سراغ شمس تبریز از ما گرفت


و همان دم کسی نشان شمس را به ما داد


ما همه گلزار شدیم

ما همه دلدار شدیم

شکوفه دادیم و پر بار شدیم


صبح جمعه است

و خیالم همه اوست

خوشم .احوالم عالیست

روزگارم همه رویایست

اینجا جای یاران خالیست

نظرات ( بايگاني شده )
لینک
جمعه، 30 تير، 1385 - parviz mohammadi
عشق و دیگر هیچ ........
دیروز خدا حافظی کرد و رفت

گفت که می رود در اَنسوتر ها

تنها دور از غوغا

بماند تنهای تنها


تنها خدا را بخواند

تنها خدا...

پرسیدم در اَنجا از خدا چه خواهی خواست؟


گفت از خدا خواهم خواست که هیچ نخواهم

که هیچ ....

یاد گفته عارفی افتادم که قرنها قبل از او پرسیدند .

از خدا چه خواهی ؟

گفت از او خواهم که هیچ نخواهم

و اکنون که تو می روی تا هیچ شوی

از خدا بخواه که به من عشق دهد .عشق و دیگر هیچ

عشق و دیگر هیچ
نظرات ( بايگاني شده )
لینک
جمعه، 30 تير، 1385 - parviz mohammadi
شعر و زندگی
نمی گذارم تو تنها باشی

با شعر لانه ای می سازم برایت

شعرم همیشه قصر تو خواهد شد و سرایت

تا قلم دارم به دست

تا جوششی در جانم هست

من برایت بال می سازم ز شعر


من به تو دل می بازم به شعر

شعر من بوی تو را خواهد داد

شعر من نام تو را خواهد خواند


نمی گذارم که تنها باشی


با شعرم برایت نغمه عشق را می کنم نقاشی


باغی از شعر دلم می سازم


چون تو هستی الهام بخش من و توهستی بال پروازم


هزاران مرغ عشق را به باغ تو فرا می خوانم


تا با تو همراز شوند

تا با تو دمساز شوند


با شعرم هر روز به تو دل می بازم

با شعرم به تو من می نازم

با شعرم با تو من زندگی می کنم
با شعرم با تو می می مانم

شاعر م شاعر کوچه های عشق


تو در شعرمنی من تو را می خوانم


نظرات ( بايگاني شده )
لینک
پنجشنبه، 29 تير، 1385 - parviz mohammadi
دو کبوتر
دیروز به شهر تاریخی و قشنگ موستار رفته بودم.در 200 کیلومتری غرب سارایو.اصولا بوسنی یک سرزمین کوهستانی است .شهر ها و روستاها درمیان کوهستانهای پوشیده از درختان واقع شده اند.و رودخانه های بزرگ و پر اَب زیادی در سرزمین بوسنی وجود دارد.و شهر موستار در منطقه مدیترانه ای قرار دارد و نزدیک دریای اَدریاتیک می باشد.از میان این شهر تاریخی رود بزرگ و سبز رنگ نرتوا می گذرد.و پل تاریخی موستار که اَنرا 450 سال پیش یک معمار برجسته مسلمان بنام خیرالدین ساخته است که از شاهکارهای معماری جهان به شمار می رود .این پل که دو باره اخیرا توسط استادان کشور ترکیه نوسازی شده است .براستی زیبایی و شگفتی خیره کننده دارد.در کنار رودخانه پر اَب خانه های سنگی که با سنگ ترشیده ساخته شده اند .جلوه و معنی خاصی به شهر داده اند.و مساجد تاریخی زیبایی در گوشه کنار شهر موستار با گنبد های سنگی و فلزیشان و با مناره های بلند و زیبایشان روح اَدمی را با معنویت نوازش می دهند.این شهر در زمانهای نه چندان دور پر از مدرسه و کاتبخانه بوده است.یک شهر فرهنگی با مردمانی خوش.اکنون با اینکه هنوز زخم های تنش التیام نیافته است.اما شهر موستار با نشاط و سرحال به نظر می اَید. جالب است که بگویم در این شهر اقوامی زندگی می کنند که خود را ایرانی می دانند.یکی از مساجد تاریخی شهر موستار بنام مسجد درویش پاشا که حدود 430سال پیش ساخته شده است. پدر درویش پاشا ایرانی بوده است و در دربار امپراطوری عثمانی تربیت یافته بوده است. و در تاریخ بنای این مسجد به فارسی شعری بلند نوشته شده بود که من یک بیت از ان را می نویسم....

کرد این مسجد بنا درویش اَغا اَن خجسته بخت و اَن فرخنده رو

ما در این شهر تاریخی 4 سال است که گالری داریم .گالری ما هم در جای بسیار خوبی قرار دارد و می توان گفت بهترین و با کیفیت ترین گالری شهر محسوب می شود. از شهر موستار 20کیلومتر به طرف غرب از میان یک دشت باید گذشت دشتی که در اَن گلهای دارویی کاشته شده است وتمام دشت پر از عطرگلهای مختلف است. دشتی که در اَن اَفتاب است گرمای دلپذیری دارد.برای من که از سرزمین اَفتاب هستم .سارایو گاهی بیش از حد بارانی می باشد.و هوای موستار و رودخانه هایش و اَفتابش دلنشین است. و نیز این مکان مقدس که اَن مقبره شیخی بنام ساری سالتوق واقع شده است .این مقبره در زیر پنجه کوه سنگی قرار دارد که هیچوقت باران و برف بر ان مقبره نمی بارد.در حقیقت کوه گویی مقبره را در اَغوش گرفته است.این مقبره که خانقاه هم می باشد از نظر معماری جالب و قابل توجه می باشد.و درست در دهانه غاری قرار دارد که از اَن جریان بزرگ و عظیم اَب جاری می باشد.در اَنجا نمازم را به جای اَوردم و برای همه دوستان و اَشنایان دعا کردم.

سکوت و اَرامش در اَنجا با صدای جریان عظیم اَب و با صدای کبوتران چاهی معنی دلپذیری می یافت.چندین ساعت را در انجا گذراندم . در خیالم به گذشته ها و به فرداها سفر کردم.با خیال بسیار کسان همنشین شدم.اَرامش و رضایت مطلوبی به من دست داده بود و از همه نگرانی ها و اضطراب ها رها گشته بودم...اَمدم مدتی در اطراف صخره ها به دنبال اَثاری از گذشته گان گشتم.بر بالای ضخره ها تکه هایی از سفالهای قدیمی یافتم . سفال در باستانشناسی حکم کلیدی را دادرد که می تواند دریچه بسته تاریخ و گذشته یک منطقه را بگشاید. و من به عنوان یک باستانشناس همیشه به دنبال سفال می گردم. و هر جا می روم توبره ام رابا سفال پر می کنم و همسرم نمی داند با این تکه سفالها چه کند. بعد رفتم در کنار رودخانه نشستم. جریان عظیم اَب و تابش ملایم اَفتاب و تماشای اردکهای وحشی که با بچه هایشان که پشت سر مادرشان شنا می کنند .خیالم را از تمامی تیره گیها می شست.و همیشه از این که خداوند به من قلمی داده است که می توانم بر اوراق دفترم جاری باشم .شاکرم.و بنا براین مثل همیشه قلم و دفتر مرا در این مسیر ها همراهی می نمایند. و چه خوب است که انسان همیشه با قلم و دفتر باشد.

وقتی بر می گشتم شادان و غزل خوان بودم. باران می بارید و گلزارها و جنگل ها خیس می شدند و عطرشان در فضا می پیچید. ساعت 12 شب به سارایو رسیدم. وقتی رسیدم به گالری نامه ای بر روی میز دیدم از یک دوست انگلیسی بود.چند ماه پیش با سه خانم میانه سال اشنا شدم که برای کمک به جنگ زده های بوسنیایی امده بودند. ادمهای پر از معنویت بودند.و سی سال بود که در راه معنویت و تزکیه نفس کار می کردند. یکی از انها نوشته بود او هر روز بر روی ان سفره قلمکار اصفان که به اوهدیه داده ام عبادت می کند. و دیکری باریم تصویر دسته ای از پرندگان را در خال مهاجرت کشیده بود.پرندگان مهاجر در پرواز بودند.و دو کبوتر گویی در دور دستها در انتظار رسیدن انها بودند.دو کبوتر هر دو شادمان به نظر می امدند. او نوشته بود که به سارایو سلام برسان و به کبوتر هایی که در بازار قدیمی سارایو جمع می شوند .دانه به پاش .او نوشته بود که ا ز پرندگان مهاجر می خواهد که پیام او را به من برسانند. باز در سارایو باران شدیدی شروع به باریدن کرده بود و من وقتی رسیدم به خانه ساعت یک بامداد بود.همسرم هنوز بیدار بود.و منتظر امدن من و برای من شام اماده کرده بود. از سفر دیروزم سخن گفتیم .همسرم شادمان می نمود و راضی از گذران روزگاران .بیرون صدای باران می امد و صدای پارس سگها که گرما و حس خاصی به محیط خانه می بخشیدند .همسرم همیشه از پارس سگها خوشش می اید.او می گوید احساس می کند که سگها رضایت خویش را از زندگی به بشر ابراز می دارند. با هم از پنجره بیرون را نگاه کردیم.خانه ما در میان جنگل خیس از باران لبخند می زد. و صدای باران بر روی بامهای سفالی اهنگ دلنشینی را می نواخت. صبح با صدای باران بیدار شدم.و دخترم امد و گفت بابا دو تا کبوتر امده اند و پشت پنجره نشسته اند.دو تا کبوتر کوچک.راست می گفت دخترم دو کبوتر امده بودند ...

نظرات ( بايگاني شده )
لینک
يكشنبه، 25 تير، 1385 - parviz mohammadi
می گفت که بلبلی بوده است
می گفت که بلبلی بوده عاشق ومست


می گفت دینش عشق بود

و مسلکش دلدادگی

می گفت با نشستن با گلها


وبا خواندن برای گلها


نفس می کشید و معنی می یافت



می گفت پرواز


اَه پرواز..


پرواز جانش می بخشید


از باغی به باغی

از اَسمانی به اَسمانی دیگر پرواز کردن


و هر دم نغمه ای تازه ساز کردن


برایش عبادت بود


و به بال های رنگیش می بالید


.. می گفت که بلبلی بودم عاشق و مست


دوست می داشتم جهان را در او هر اَنچه هست


می گفت باغ با اَواز او نفس می کشید

و گلها با اواز او ناز می شدند


می گفت که قفسم انداختند مرا

می گفت تنهایم ساختند مرا

اما من باز در قفس خواندم


باز من به گلها عاشق ماندم


خواب باغ ها را هرشب می دیدم


خواب گل ها را


و خواب پرواز ..

می گفت من به عشق گلها

به شوق پرواز خواندم


..و روزی مرا رهایم کردند


گفتند که با گلها ننشین

گفتند اَوار نخوان

گفتند به پرواز نیاندیش

گفتند بال های رنگینت را سیاه کن


... می گفت به من گفتند لال باش


به من گفتند چلاق باش

اَه ... هزاران اَه

فریاد هزاران فریاد .. از من بلبل چه ماند در نهایت..
نظرات ( بايگاني شده )
لینک
چهارشنبه، 21 تير، 1385 - parviz mohammadi
گریز از خویشتن
هزاران نغمه در گلویت ماند

هزاران چشمه در وجودت

در باتلاق ناباوری ها مردند


هزاران باغ اَرزو در دلت افسردند


وقتی از تو نشانی پرسیدم

شهر گریست


تو در گورستان شهر درانتظار مرگ بودی


باورم نمی شد که تو دلت را به جغدها بسپاری


باورم نمی شد که مردانگی در تو روزی بمیرد


و تمام فکرت بوی گندیدگی بدهد


باورم نمی شد

باورم نمی شود


به دیدارت اَمدم در گورستان شهر


نا امیدانه به تو نگریستم


ازتو دیگر نشانی جز گندیدگی ها و تعفن چیز دیگری نمانده بود


خودم را در تو دیدم


از خودم هراسیدم


نگاه پر از نفرین بر من انداختی


و تو از دیدن من چندشت شد


تو از من گریختی


نظرات ( بايگاني شده )
لینک
دوشنبه، 19 تير، 1385 - parviz mohammadi
زنی که شمع شد
به خانم اَلما استاد فلسفه و هنر که تشیع را برگزید

از اَلما خواسته بودند که محراب خانقاهی را طراحی کرده و بسازد.اَلما همان خانم مجسمه سازی است که در غرب به عنوان هنرمند مدرن شناخته شده است. انسان خاصی است.انسانی عمیق و پر احساس .در برابر عظمت دانش وشناخت او از فلسفه غرب وشرق و نیز در مورد هنر اوگاه من متحیرمی گردم .اَری از او خواسته شده بود که محراب یکی از خانقاه های معروف بوسنی را طراحی کرده و بسازد.کار دشواری بود.شاید اولین باری است که در تاریخ اسلام زنی می خواست محراب بسازد.اَلما زنی رها و اَزاده با اَن هیبت خاصش اَیا خواهد توانست محراب مشهور ترین خانقاه بوسنی را بسازد.!؟ اصلا چرا او؟ چرا یک زن را برای ساخت محراب در نظر گرفته اند؟اَلما ایندفعه بیشتر از هر زمان دیگر مضطرب و نا اَرام بود .قرار و اَرامش نداشت.از من می پرسید ایا به نظر تو من می تونم این کار بکنم؟نکنه که خرابکاری بکنم؟..به او گفتم تو خواهی توانست.چند روزی از او خبر نداشتم .تلفن زنگ زد .یکی از دوستان بود .از دانشجویان دکتر اَلما بود .از من خواست که بروم به خانقاه .پرسیدم چه شده است ؟اَیا استاد طوریش شده است/او گفت نه .فقط خواهش می کنم بیا .استاد هفت شبانه روز است که نخوابیده .و حالت خاصی یافته.من با شتاب اماده شده و به راه افتادم.60 کیلومتر باید می رفتم.تازه بخشی از راه هم کوره راهی بود که از میان جنگل ها می گذشت.من ساعت یک بامداد بود که رسیدم.باران زده بود و جنگل خیس بود و هوا کمی خنک بود.تا به نزدیکی خانقاه رسیدم روشنایی خاصی در اطراف اَن دیدم و یک گرمای خاص وجودم را فرا گرفت.انگار وارد یک بارگاه مقدسی که در اَن نورمعنویت فواره می زند می شدم.

وارد که شدم دیدم که چند تا از دانشجوهای استاد در کف خانقاه که با فرش مثل مسجد مفروش بود .دراز کشیده و خوابیده اند.و اَلما رادیدم بر روی گیسوانش و بر روی بازوانش چندین پروانه نشسته اند. او متوجه اَمدن من نشد ه بود .دستانش و گیسوانش و صورتش همه گچی بود.و رو به محراب داشت گچبری می کرد.یک لحظه احساس کردم که در محراب شمعی زلال به صورت یک بانوی دارد می سوزد.ََخودم را گم کرده بودم . خدایا چه داشتم می دیدم ؟!!

نمی دانم چه قدر گذشت ..من گویی در بهت و حیرت فرو رفته بودم. من قدرت هیچ کاری را نداشتم.هیچ حرفی نمی توانستم بزنم.فکر کردم که دارم خواب می بینم.هر چه می خواستم استاد را صدا کنم نمی توانستم. می خواستم به سوی استاد بروم که مثل شمع زلال می سوخت و پروانه بر اونشسته بودند.اما نمی توانستم.

به خوادم که امدم .دیدم همسر شیخ خانقاه که زنی ظریف و بسیار مهربان است .محراب را به من نشان داده و اشک می ریزد..به او گفتم شما هم می بینید ؟! او در حالی که از شوق اشک می ریخت .سرش را تکان داد و مرا تایید کرد.صدا کردم اَلما!!!! برگشت .اَرام و خوشنود و نورانی وبا تبسمی پرسید ..پرویز اینکه در بالای محراب گچبری کرده ام چه خوانده می شود؟

نگاه به او کردم و به پروانه ها و محراب و حرفی که او با گچ افرید بود.باورم نمی شد .اَخر اَلما اصلا حروف عربی را نمی شناسد.اما در میان یک کلمه هو..که بسیار هنرمندانه کار کرده بود ..هم االله بود و هم محمد و هم علی....

شیخ که در گوشه ای بخواب رفته بود .برخاست و به محراب و به الما و به زنش و به من نگاه کرد.گویی هنوز دارد خواب می بیند .دو باره به محراب نگاه کرد .و یک باره برخاست و شتابان به سوی محراب رفت ....و گفت یا الله یا الله..
نظرات ( بايگاني شده )
لینک
يكشنبه، 18 تير، 1385 - parviz mohammadi
...و تو ..
سپیده با نغمه پرندگان بیدار شدم


دستانم بوی گل باغ خیال تو را می دادند


و اندیشه ام با یاد تو شکوفه کرده بود


با تو به دور دست ها سفر کرده بودم


با تو در تو گم شده بودم


با تو در تو پیدا


سپیده انگار تازه به این زمین می امدم


سپیده انگار من عاشقانه متولد می شدم


و پرندگان بانغمه هایشان


اَمدنم را تبریک می گفتند


پنجره ها به فراسوها باز می شدند


و بوی دوستی در فضای خانه پیچیده بود


و اَسمان اَبی روحم را اوج می بخشید


و دفتر و قلم


و ساز و دف .. و حس عاشقی


و دوستی با پرندگان غزل خوان


و تولدی دوباره

و تولدی عاشقانه


من با تو .تولدی دوباره یافتم


و سپیده پرندگان تولد تو را در باغ خیال من

به من تبریک گفتند

زندگی دو باره شکوفه خواهد داد


و زمانه عاشقانه خواهد شد ..و تو ...

نظرات ( بايگاني شده )
لینک
جمعه، 16 تير، 1385 - parviz mohammadi
در این شب
در این شب پر ستاره

حیف است که دل را با شراب حق نشویی

حیف است که خدا خدا نگویی


در این باغ اَرزوها امشب تو و گلها تنها

حیف است که گلی را نبویی

حیف است که به گلها دوستتان دارم..

نگویی

حیف است در باغ دلت .. گلهای خدایی را نجویی


خدا تو می بیند


او تو را می خواند

او با تو در همه حال می ماند


باری تو هم با او باش


می توانی درد دلت هر چه هست به او...


بگویی ..از او چاره بجویی


در این شب که

تو شاه باغ دلها شده ای


برای من از زبان گلها بگو


برای من از راز بلبلان عاشق بگو


برای من از ستاره ها سخن بران


مرا نیز همسفر خویش در این شب

پر ستاره بدان


مرا نیز تو با خود به قصه های باغ های رویا ببر


مرا نیز همسفر خویش بدان

مرا نیز بسوی خدا بخوان


در این شب پر ستاره

حیف است که هر دمت خدا نگوید

حیف است که مرغ جانت به باغ عشق

گل امید را نبوید


.........در این شب پر ستاره
نظرات ( بايگاني شده )
لینک
پنجشنبه، 8 تير، 1385 - parviz mohammadi
عاشق ساز بدست ..به دوست دیرینه ام اقای محمد رحیمی
عاشق ساز بدست...به دوست دیرینه ام اَقای محمد رحیمی اقدس


چال عاشیق .چال سازوی..بنواز ای عاشق .بنواز سازت را...20سال پیش ما جوانان شوریده و عاشقی بودیم که برای رسیدن به اَرزوهایمان که به نظر دست نیافتنی بودند .کوله بارمان را بسته و راهی شده بودیم.و 30ایرانی در شهر زیبا که در دامن کوهستانهای پوشیده از درختان وحشی و در کنار رود بزرگ ورباس لمیده بود .ماوائ گرفته بودیم.عشقمان کتاب بودو سیاست و فلسفه و پر بودیم از حسرت و غریبی و اَرزوهای بزرگ..کتاب های اَناتومی و فیزیولوزی وبیوشیمی.پاتولوزی و..در دستانمان و دانشگاه و کتابخانه و جنگل و کنار رودخانه جایمان.و عشق و عشق باز هم عشق و ما پر از عشق بودیم و لبریز از عشق بودیم.جهان را گویی با همه اَنچه در او هست درک می کردیم و می شناختیم.و به دختران زیبای شهر بانیالوکا دل می باختیم ولی دلمان یک از وطن و عزیزان غافل نمی شدند.اَری ای دوست خوب .ای مرد نیک اَذربایجانی و ای محمد رحیمی !!و ما در کوران تنهاییها و بی کسی ها و در تلاتمهای

سیاست و فلسفه و جنگ .به دنبال راهی تو برای سعادت بشر بودیم.راهی که در اَن نور خدایی باشد و عدالت و انساندوستی و خدا جویی را برای همه به ارمغان بیاورد.وگاه از این همه گریز میزدیم.از دانشگاه و پزشکی و کتابخانه و سیاست و فلسفه و جنگ ...از همه می گریختیم.راهی جنگل های وحشی بانیاکوکا می شدیم.عاشق و شاداب و غزل خوان و اَواز خوان می رفتیم.زبان جنگل و کوه روخانه و چشمه ها را گویی می شناختیم.اتشی به پا می کردیم و در برف و سرما و در بهار و تابستان با راز گنلهای وحشی بانیالوکا همراز می شدیم.و می خواندیم .

صابر خوب تنبک می نواخت.جوانی از تبریزبودو خوب والیبال بازی می کرد.و داریوش نیز اهل تبریز بود

و به ترکی می خواند..من بیر سرو اَغاجو سن بیر گوگرچین اگر قونموشودوم اوچموشام سندن.و صابر به ترکی می خواند ..از زکی موران..منیم ده قلبیم وار منده انسانام.. وتو از دایی ات می گفتی و شعر ترکی را به سبک دایی ات چه گیرا و نیکو و چه با احساس دکلمه می کردی و با شعر تو من سازم را از پیرهنش در می اوردم و همگی می خواندیم .جنگل و کوه و اسمان و شهر همه و همه پر از اواز ما می شدند.و دختران بانیالوکا با ترانه های ما در خیابان می رقصیدند.. به مهرالدین ان جوان اصیل و مردصفت میاندابی میگفیم که تپانچه ات را بکش و او تپانچه اش را می کشید و ما قاه قاه می خندیدیم. یاد محبوبه به خیر اَن دختر خوب و متین شیرازی با چهره زیبا و قد رعنا و وقار بالا .او در میان ما فرشته ای بود . .همگی مواظبش بودیم.و چه صدای دلنشینی داشت.و عروب ها می رفیم پشت پنجره اش و باهم برایش ترانه دختر شیرازی را می خواندیم.او مه خجالت می کشید .از دست ما عصبانی می شد و همان عصبانیتش یک دنیا زیبایی داشت.

خانه تو در کنار روخانه بود و کا گاهی در انجا جمع می شدیم.توبرای ما که سالها بود از وطن دور بودیم و چلو کباب برای ما حکم افسانه را داشت.چلو کباب مشتی درست می کردی.شعربود و ترانه وسییاست و فلسفه و تنهای و حسرت و بی خیالیها.و گاه در دیسکو رقصیدنها با دختران..

گاه روشنفکران پاک نهاد می شدیم و گاه دانشجویان پزشکی که تنها به درس و ساختن فردا می اندیشند و گاه از بی خیالان روزگار می شدیم.

در جلسات هفتگی مان همگی همچون رهبری و ایدولوگی ظاهر می شدیم. و در همه عرصه می خواستیم سر باشیم.و درد بشریت را می خواستیم درمان کنیم.

حالا خدا راشکر تو محمد رحیمی از شهر عجب شیر .اکنون در ایتالیا کشور معماری و هنر و خنده هستی و خانواده خوب داری.من در سارایو هستم با دکتر ابراهیم از میانداب و همسرش که همان دوست دوران دانشجویی اش است و چه خانم متینی استو هنرمند .

و دکتر داریوش در تبریز است و دکتر مهرالدین در میاندواب و محمد عبداله پور و عیسی هر دو پزشکانی در فارس حمید بلوچ در سوئد و ...صابر در امریکا .

گاهی ما باز در این جمع می شویم و می خوانیم.تنبک من در نزد تو در ایتالیاست.تنبکی که انرا از

ترکیه گرفته بودم و انرا قلمزنی کرده بودم و روی ان تصویر بابا حسن خودم را حک نموده بودم.انرا به تو دادم تا در غربت همراهت باشد.

می دانم گاهی تو هم تنبک می زنی و دوستانت جمع می شوند و باز دل به بیکرانهای دوستی می سپاری. و باز بخوان شعر عاشق ساز بدست را .تا دوباره ساز ها از پیرهن خویش در اورده شوند.تا دوباره جنگل های دل ما به رقصند...
نظرات ( بايگاني شده )
لینک
سه شنبه، 6 تير، 1385 - parviz mohammadi
طاهری ها در قروه درجزین و روستای کاج
تقدیم به حاج رضا طاهری و همه طاهری های فرزانه

برای درک بهتر خصایص و تفکر و ساختار فرهنگی مردم منطقه درجزین و یا درگزین باستانی که اکنون به نام رزن نامیده می شود...می بایست رد پای فرهنگهای گوناگون را که به نوعی در ارتباط با این منطقه بوده اند را بررسی و مورد کاوش قرار داد.و نیز شرایط جغرافیایی و طبیعی این منطقه را ارزیابی نمود.و نیز رد پای فرهنگها و تمدنهای تاثیر گذاشته بر ساختار و فرهنگ این منطقه را .در میان اَداب و رسوم و اعتقادات و نیز در میان قصه وافسانه ها و موسیقی محلی و نیز یافته های باستانشناسی جستحو نمود.هرچند گاه در این منطقه رزن هر روستایی و حتی هر خانواده ای خصایص فرهنگی و اَداب و رسوم و باوری مختص به خود را دارا می باشند..اما در نگاه کلی می توان تا حدودی مشترکات فرهنگی مردم روستا های این منطقه را براساس معیار هایی در یک طبقه قرار داد. درجزین باستانی به نظر استاد گرانقدر دکتر پرویز اذکایی قراگوزلو استقرارگاهی بوده است برای شاهزادگان محلی پارتها و اسامی موجود دراین منطقه مثل والاشگرد و یا بلاشگرد و ویس اَباد و دولوجرد و منچر و کاهارد و پشتجین و میلاجرد وبوزنجرد و ..همه اسامی پارتی می باشند .از طرفی اَثار پراکنده ای که از قسمت های مختلف رزن بدست امده است از جمله در بابا گووسوار و ووفس و روستای نیر و روستای کروفس و.. قدمت استقرار تمدنهای مختلف را از حدود هفت هزار سال حتی بیشتر از اَن را در این منطقه به اثبات می رساند. تکه های ظروف سنگی که از تپه سوغان در کنار اَب را قروه درجزین یافت می شود و اَثاری که چند سال پیش از روستای کروفس یافته شدند بیشتر به نظر می رسد که این منطقه در دوره هخامنشی نیز دارای جایگاه مهمی بوده است.با توجه به اینکه در تاریخ اَمده است که کوروش دوران کودکی خویش را در همدان گذارانده است و شباهت نام کوروش و کرفس وبا توجه به اَثار به دست اَمده از این روستا که به نظر می رسد متعلق به دوره هخامنشی باشد.این نظریه را چندین سال پیش اینجانب عنوان نمودم که شاید روستای کرفس همان کوروش باشد.و از طرفی یکی از اَتشگاه های مقدس تا اوایل ظهور اسلام در این منطقه و در مزلقان بوده است و هم وجود سنگ چخماق که یکی از سنگهای می باشد که در ساخت ابزار اهمیت خاصی داشته است و این سنگ در کوه های شوند یافت می شود و سنگ چخماق شوند در منطقه معروفیت دارد. و به نظر می رسد که حتی اَتشگاه مهمی هم در بالای کوه چانوگرین بوده است.انبوه تکه سفالهای تاریخی که به نظر بیشتر مربوط به دوره هخامنشی ونیز مربوط به دور ه پارتیها می باشند و همچنین معبد اَناهیتا گونه ای که در زیر کوه چانوگرین وجود دارد. و باز با توجه به روایت مردم محل که در بیشه زار های چانوگرین به قبوری برخورد نموده اند که اَثار برنزی از جمله زیور اَلات زنانه که شباهت اَنها به برونز لرستان می تواند گویای عظمت تاریخی و فرهنگی این منطقه باشد. و در دور ه های تاریخی پس از اسلام هم این منطقه اهمیت و ارزش خود را حفظ نموده است.و این منطقه در دوره بعد از اسلام هم به عنوان منطقه مقدس مورد توجه واقع شده است. چند مرکز تربیتی مهم در این منطقه و یا در نزدیکی این منطقه از جمله در مزلقان یکی از مراکز مهم تربیتی و معرفتی قرار داشته است و در بوزنجرد در نزدیکی بیوک اباد و یا بیبیک اَباد که جزوئ منطقه درجزین باستانی محسوب می گشت یکی از مراکز بسیار با اهمیت پروزش علما و عرفا در ان قرار داشته است.که به قولی میر سید علی همدانی که در هند و ترکستان به نام امام همدانی مشهور می باشد از این منطقه ودر این منطقه پرورش یافته است. و نیز یوسف همدانی .معروف به خواجه یوسف ابن ایوب همدانی که در سال 535 هجری قمری از دنیا رفته است .او نقش مهمی در ترویج اسلام در اسیای میانه داشته است و در نزد غازان خان مرتبه ای والا داشته وهمواو تاثیر مهمی در ترویج فرهمگ ایرانی و اسلامی در دربار غازان خان داشته است.

و در خود شهر درجزین از جمله در فارسجین و اومان و یا ایمان مرکز علم و معرفت مهمی وجود داشته است.که هنوز هم از ان نسل وجود دارند.

با توجه به انچه که گفته شد .این منطقه چه در دوره پیش از اسلام و چه در دوره بعد از اسلام اهمیت خاصی داشته است. اثار بدست امده از قلعه باستانی قروه درجزین حکایت از ان دارد که این قلعه به صورت بنای عظیم پله کانی بوده است که مانند زیگورات بوده.و شاید عبادت گاه و یا اتشگاهی در زمان هخامنشیها بوده است.چرا که اثار بدست امده از انجا مربوظ به دوره هخامنشیان می باشد.به نظر می رسد قروه درجزین همان خوروه باشد که قلعه ای بوده است در میان شهر میلادچرد که اکنون تنها نامی از میلاچرد مانده است که در جنوب و در فاصله 4 کیلومتری این تپه قرار دارد.که انجا چند چشمه وجود دارد که به چهل چشمه معروف است.و اثار تاریخی زیادی در هنگام شخم و کشاورزی از انجا بدست امده است.در اطاف همین قلعه قروه درجزین چندین چشمه وجود دارد که می تواند مقدس بودن و حائز اهمیت بودن این قلعه را تایید نماید.در این قلعه خانواده های قدیمی زندگی می کردند.از جمله مرحوم میرزا خیراالله احمدی که جدا منبع بسیار مهی از تاریخ منطقه بود . که روحش شاد باد.بنده افتخار داشتم که گاهی در محصرشان باشم.او کشاورز ساده ای بود.و تا سن 80 سالگی هنوز کشاورزی می کرد .و زندگی بسیار ساده ای داشه و تاریخ زنده منطقه درجزین بود.بنا به قول میرزا خیراالله در زمان ناصرالدین شاه میرزا طاهرخان که در اصل از کاج بوده است .در دربار شاه کاتب بوده و لقت کاتب همایونی داشته است.و روستای کاج که اکنون قلعه ای جالب در بالای تپه ای در وسط روستای کاج قرار دارد بخشی از شهر باستانی درجزین بوده که طایفه های معظمی همچون پناهی ها و طاهری ها و محمدی ها از کاج می باشند.در کاج دو امامزاده وجود داشته یکی در میان تخته سنگی بوده مه همیشه در ان چراغی روشن می نمودند و دیگری هم در کنار کاج قرار داشته است بنا به برخی روایات جد طاهری ها عارف و عالم و شاعری شوریده ای بوده است بنام طاهار میرزا که احتمالا در اواخر دوره صفوی می زیسته است .واینجانب اشعاری بسیار عمیق ازایشان را از یک عاشقی ساز بدست در روستای سعداباد هشتگرد شنیده ام.این عاشق .عاشق پیری بود بنام عاشق اکبر اصلش از روستای ایپک از منطقه بویین زهرا بود .او گنجینه ای از اشعار عرفا و عاشقا ن و شعرا را در دل داشت و او با سازش انها را می خواند. و بعد ها باز هم از نسل همین طاهار میرزا عالمان و شاعران و ماردان فرزانه ای برخاستند .از همین روستای کاج که اکنون بسیار کوچک و محقر است .مردان بزرگی برخاسته اند.به قول یکی از معمرین روستای کاج.در زمانی که یک من گندم 25 قران بوده است.30 نفراز قلعه کاج محافظت می نمودند.

گوییا در زمان نادر شاه که به خاطر حمایت سنی های درجزین از اشرف افغان .نادر شاه دستور می دهد که برخی از روستا های درجزین را از جمله کاج را به توپ ببندند .گویا در این میان یکی از علمای کاج به شاه اعتراض می کند که چرا بی کناهان را وزن و بجه ها را قتل و عام میکنی. و شاه از این جسارت این عالم عصبانی گشته و این عالم از بین می برد.عالمی که به دفاع از بی گناهان بر خاسته بوده است.البته به قول مرحوم میرزا خیراالله اصلیت طاهار ها از قروه بوده است.اَنها درقلعه قروه زندگی می کرده اند که گویا بعدها بخشی از انها به کاج می روند.

طایفه طاهری ها واقعا بیشترشان انسانهای فرزانه ودرست کار و عالمی هستند. گویی در ذات اَنها یک شوریدگی و فرهیخته گی و عشق الهی وجود دارد. که از جمله انها مرحوم ملا هاشم و برادر ایشان بودند.که اَقای حاج رضا طاهری فرزند ملا هاشم یکی از نمونه های بارز فرزانه گی و درستکاری از نسل طاهری ها می باشند.که در کسب علم و معرفت کوشا بودند.و در بنیانگذاری علوم نوین در قروه نقش مهمی داشتند.ایشان شاعر ی نیکو بوده و در ایام محرم همیشه از عاشقان اهل بیت بوده و در تعزیه گردانی هم بسیار زحمت می کشیدند و خود تعزیه خوان خوبی بودند. و یکی از تجار با شرافت و درستکار در منطقه بودند. خداوند به ایشان و نسل ایشان لطف و مرحمت خویش را بیافزایاد.اکنون از طایفه طاهری ها باز هم انسانهای عاشق و وارسته وبا ایمان ظهور می کنند و برخی از انها در کاج می باشدن و گروهی در قروه درجزین و گروهی در تهران و...که بنده به همه انها احترام قایل هستم و عرض ارادات دارم .از جمله شهاب الدین طاهری که شاعری خوب و انسانی وارسته می باشند. نیز دوست بزرگوار و ازاده ام اقای جهانگیر طاهری مه دبیر دبیرستان قروه و شاعری شوریده می باشند.و نیز دوست خوبم که جوانی با ایمان و برزانه می باشند .یعنی اقای محمد طاهری که در ایرنا مشغول بکار می باشند.و نیز از دوست دوران مدرسه ام

یاد می کنم بنام اقای برات طاهری که واقعا نابغه ای بودند. در بسیاری از هنر ها.در تعزیه خوانی و در مداحی یکی از خوبان منطقه می باشند.و در اخر از دوست فلسفه دان وادیبم اقای حسن طاهری یاد میکنم که روزها از درد فلسفی بشر سخن ها رانده ایم با ایشان.

باشد که با یاری حق تعالی با عشق و اخلاص این طایفه بتوانند منطقه رزن را و ان دیار مقدس را ابا عشق االهی جلوه ای دیگر ببخشند.وهمه دلها با نور محمدی روشن و تیره گیها از ان دیار رخت بربندند.
نظرات ( بايگاني شده )
لینک
سه شنبه، 6 تير، 1385 - parviz mohammadi
در برکه ها
قایق خیال تو را می برد در برکه های دور

برکه ها سرخوش از دیدار تو

و مرغکان دریایی بر بالای سرتو پرواز کنان

از شوق می خوانند


و من نظاره گر توام

تو می روی .تو می روی در افق ها گم می شوی

تو می روی و دلم را با خود می بری


من مانم و عالمی حسرت و تنهایی


من می مانم دریا دریا شیدایی


من می مانم در برهوت اَرزو ها


من می مانم و رسوایی


قایق خیال تو را می برد

و تو به دور دست ها چشم دوخته ای


نمی بینی مرا

نمی بینی که در دلم چه اَتشی افروخته ای


برو .برو .برو


مرغکان دلم با تو به دور دست ها خواهند اَمد


و در افق جانم همیشه تو طلوع خواهی کرد


در برکه های افکارم قایقی را که تو را برد

به تصویر می کشم



می دانم که دیگر باز نخواهی گشت


می دانم که به افقها پیوسته ای


می دانم که برای همیشه رفته ای


اما من باز در واهه ها و در برکه های زمانه

به دنبال توام


من به قولم وفادارم


یادت هست که گفتی .هر جا باشم یاد توام؟


یادت هست که گفتی تا ابد مال توام؟


دل من رفتنت را باز گشتی عاشقانه می داند


دل من رفتنت را سوختن خویش می داند


دلم من می سوزد


دل من می سوزد
نظرات ( بايگاني شده )
لینک
دوشنبه، 5 تير، 1385 - parviz mohammadi
یاوران من
یاوران من .ای رهروان عاشق

خبر از شراب نابی دارم

در خم خانه ای در دیار دور

گر ازان بنوشید

دلتان می شود روشن و پر نور


با من همراه شوید

با من همراه شوید .دل به مولا بدهید


دل به دریا بزنید


از غبار روزگار پاک شوید


شورید ه در این راه شوید


تشنه شوید اَه شوید


چشمه شوید .باغ شوید


همه انگور شوید .تاک شوید



همه رویا بروید و همه خواب شوید


بجوشید و لبریز و سر ریز شوید و شراب ناب شوید


همه بر بادشوید و همه اّباد شوید


یاوران شراب نابم بدهید


همه از دلبر من دم بزنید

از خمخانه عشق مدام جامم بدهید

یاوران ره خمخانه کجاست؟















نظرات ( بايگاني شده )
لینک
جمعه، 2 تير، 1385 - parviz mohammadi
... سراب تقدیم به پسر برادرم اَلپر
سراب یکی از شهرها ی وسط تاریخی اذربایجان می باشد.حمدالله مستوفی قزوینی در کتاب نزهته القلوب می فرماید.سراو ..شهری است از اقلیم چهارم.از شرق به کوه سبلانمایل به قبله افتاده.هوایش سرد و اَب اَنازرودی که بدان شهر منسوب است...ابن حوقل در وصف اَن چنین می فرماید..سراو ..شهری است نیکو و دارای چند اَسیاب و گرداگرد اَنرا مزارع غله وباغستانهای پر میوه فرا گرفته است و مهمانخانه های پاکیزه و بازار ها ی خوب دارد...سراب و یا سر اَب به معنی سرچشمه است .و گویا این شهر در کنار اَب قرار داشته است.با توجه به سنگ نوشته هایی که از دوره اورارتو ها که هم دور ه ماد ها بودند بر جای مانده .می توان به این نتیجه رسید که این شهر از سالهای 2700قبل از میلاد هم دارای اهمیت بوده است این سنگ نوشته ها که با الفبای میخی اورارتویی نوشته شده اند در روستای نشت اوغلی و دیزج رازلیق قرار دارند...و اکنون سراب ..فرزندم اَلپر .ریشه ها و محیط و پدر و مادر و مربی و دوستان و..همگی نقشی در شکل گیری شخصیت انسان دارند. اما ریشه ها نقشی بس اصلی تر و مهمتر در شکل گیری شخصیت انسان ایفا می نمایند.برای همین به نظر من خوب است که اَدمی ریشه های خود را بشناسد و نگاهی عالمانه و با عشق الهی به سوی فرداهای پر از امید و انسانیت و خلاقیت حرکت نماید.در یکی از محلات سراب در حدود صد و اندی سال پیش خانواده ای قابل و کاری با داشتن ریشه های اصیل و انسانی .حرکتی تازه برای ساخت فرداهای بهتر برای خویش و نسل های بعد اَغاز نمودند.خانه باغی بزرگ با اتاقهای گوناگون که هر اتاقی گوئیا دنیای خاص خودش را داشت.و پدر و مادر و فرزندان وعروسها و دامادها و نوه ها با هم خانواده ای با احترامی را بوجود اَوردند.نام بزرگ خانواده جلیل بود و فرزند بزرگ خود را جبار نام نهاد.جبار نابغه ای بود که در بسیاری از هنر ها وصنایع زمان خویش دستی داشت.همسر جبار بانویی بود بسیار با وقار و زیبا و شاداب از یک خانواده اشرافی که اَداب و زفتارهای سنجیده ای داشت و فرزندانش را با وقار و توانمند تربیت می نمود.هر روز صبح با رقص و اَواز فرزندانش را بیدار می کرد .اَنها از خانواده مشایخی بودند .مشایخی ها از خانواده شناخته شده تاجر و کارواندار بودند و در نتیجه پسر بزرگ جبار هم بیشتر همراه دایی خودش به سفر می رفت و کم کم اَنها توانستند در تولید قالی های با کیفیت نامی نکو یی را برافرازند.جبار نقاشی می کرد و شعر و نوحه می سرود و عکاسی می کرد و ..پسر بزرگ جبار با بانویی نیک سرشتی که از خانواده مسلمان و ثروتمند و اصیل اَذری بودند که با کمونیستها مخالفت ورزیده و برای حفظ کیان خانواده و حفظ سنن دینی خویش ناچار از باکو به سراب مهاجرت نمودند..ازدواج نمود. که اَن عروس جوان با خود شرافت و خداپرستی و عالمی خاطره و باغهای اَرزو به خانواده بابا جبار اَورده بود.

دنیای با صفا و پاکی حاکم بود بر اَن خانواده .خانواده ای با ریشه های اصیل و باشرف و پویا و با ایمان.در این خانواده بچه ها با تربیت اسلامی تربیت شده و با ادبیات ترکی و فارسی اَشنا می شدند .صدای کاروانها و انتظار و شوق دیدن عزیزان و دل به خدا سپردن و انسان دوستی و خلاقیت و حرکت بخش از ساختار این خانواده بود.نقوش قالی ها که هر گوشه ای از اَنها دنیایی راز در خویش نهفته داشتند و دیگ ها بزرگ رنگ اَمیزی خامه های پشمی و ..شعر و نوحه ها و مرثیه های بابا جبار و نوای دلنشین مادر بزرگ و ..باغهای اَرزو..

از بابا جبار سرابی کتاب کوچک شعری بر جا مانده که به زبان اَذری است .بنام > اَیینه انتقاد> این کتاب در خرداد سال هزار و سیصد و چهل در چاپ خانه >مهر> سراب به چاپ رسیده است.

شعر از این اتاب شعر بابا جبار انتخاب نموده ام بنام ...<حکمت حقیقی <

گوگل اول طالب خدمت .او حکمت که حقیقت در

حقیقی خدمت اَنجاق خلقه خدمتدن عبارتدر

حکیم کامل اولماق کسب علمیله دگل ممکن

فقط اقناع نفسه مقتدر اولماق کفایتدر

جهالت اهلی هر شیئی کج اَنلار کج ده فکر ایلر

اونین کج فکری کج رفتاری برهان جهالتدر

جمال و قامتون گوسترمه خلقه خدمتون گوستر

عمومین خدمتی سرمایه عز و شرافتدور


اگر خلق استیورسن یخشی خلقه

همانا یخشی گوزدن خلقه باخماق خلق سعادتدر

اوزون گوستر مه خلقین قلبی در اَیینه اعمال

ایشون فکرون خیالون نیتون اوردا حکایتدور

نظرات ( بايگاني شده )
لینک
جمعه، 2 تير، 1385 - parviz mohammadi
وقتی که دلم گفت
حال خاصی دارم .یک حس قشنگ.یک حس مقدس.دنیا را با همه تلخی هایش .شیرین و مهربان می بینم.و عمیق و عمیق خدا را حس می کنم. شبها دل به ستاره ها می سپارم و سپیده با اَواز پرندگان بیدار می گردم.خوابهایم بوی دیارم را و بوی دوران کودکی و نوجوانیم را می دهند.گویی در همه خال با عزیزانم هستم.همسرم و فرزندانم این روزها با اَمدن مادر خانمم و خواهر خانمم خوش و دلشادند.و سارایو در زیر اَفتاب و در میان جنگل و رودخانه و اَب می خندد.کمی پیش خانم اَلما استاد زیباشناسی و مجسمه سازی دانشکده هنر سارایو اَمده بود.سالهاست با هم دوستیم .از دردهای پنهان و زخمه های زمانه با هم سخن ها رانده ایم. اَلما در اروپا شناخته شده است.او کارهای هنریش گاه برای من هم غابل درک نیست.فرا تر از درک من سخن می گوید.زمانی در کنار برج ایفل برای جلب توجه جهانیان به ظلمی که بر مسلمانان بوسنی می رود . همراه باشعری از مولانا را با اهنگی خاص . اَثار همنری خودش را که چیزی جزئ زمین زخمی شده از مین های دشمن نبود و لنگه کفشی که از دقتر خانمی بر روی زخمه های زمین برجا مانده بود. و رقص اَلما با شعر مولانا..او علاقه خاصی به دید گاه های ایرنیان به انسان و دین و هنر دارد.و اطلاعات عظیمی در مورد تاریخ فلسفه غرب و شرق دارد.چرا که همه فلسفه خوانده است و هم هنر و هم روانشناسی.

او نگران جهان و عاقبت بشر است.او از یک خانواده مسلمانی است که به اعتقادتشان پایبند می باشند. دلش گرفته بود.می گفت پیرامونم درکم نمی کنند.می گفت حتی خودم هم خودم را درک نمی کنم.و از خودم می پرسم ..اَلما .! تو در این جهان به این گستردگی چه می توانی بکنی؟! تو یک زنی .زنی مسلمان اَن هم از بوسنی.چه می توانی بکنی؟

به گفتم همین کاری که الان می کنی.بیشتر از این تو شاید نمی توانی و نباید خودت را سرزنش کنی. گفت دفت رابیاور و بزن و از مولانا بخوان. محوطه گالری پر بود از زن و مرد خوان از کشور های مختلف. گفتم اَلما ..در یک حالت خاصی هستم و دوست دارم بیشتر باهات صحبت کنم تا اینکه دف بزنم.
به او گفتم که من دیروز 45 کیلومتر از سارایوو دور شدم و از میان کوره راه ها گذشتم و از میان جنگل ها ی انبوه عبور کردم و به یک جای بسیار با صفا در میان انبوه درختان بلند و کوه های پوشیده از درخت رسیدم.

اَنجا مقبره شیخ حسین خراسانی قرار دارد ..و اَلما یک باره چهره اش باز شد و تبسم مطلوبی بر لبهایش نشست و با حالت رصایتمندیپرسید. ایا رفته بودی به خانقاه اوگلاواک؟ گفتم اَری.او ادامه داد .می دانی که شیخ حسین یک عارف و عالم و شاعری بوده است از دیار خراسان و چهارصد سال پیش برای گشترش عشق الهی بدین دیار اَمده بوده است. و در انجا هم از دنیا رفته است. برای او یارانش و مردمی که به او عشق میورزیدند .برایش مقبره ای ساده و بی الایشی ساختند و در کنار مقبره او خانقا هی ساختند و نیز مسافرخانه ای برای زوران .هر کسی که می اَمد می توانست بدون پرداخت هزینه در اَنجا اقامت نماید و غذایش هم به عهده خانقاه باشد. اَن جای پرت و گم در میان انبوه جنگلها و کوه ها اند اندک اندک به یک جای مقدس و مشهور تبدیل گشت.و خانواده ها از جاهای مختلف اَمدند و در کنار مزار حسین خراسانی خانه ساختند و انجا روستای شد .که بو عشق الهی و بوی معرفت می داد. ..

گفت خانقاه و مزار او را در جنگ دشمانان سوزاندند و حتی خانه های مردمی که از چهارصد سال پیش در کنار شیخ حسین خراسانی با اَرامش و دلخوشی و با یاد حق تعالی و با عطر خراسانی زیسته بودند را نیز به اَتش کشیدند. می گویند به هنگام اَتش زدن مقبره شیخ حسین خراسانی

در اسمان به حروف فارسی بسیار بزرگ جمله ای نوشته شد و کسی نتوانست اَنرا بخواند.و دشمنان از اَن بخود لرزیدند.

.....اَلما تلفن کرد به یک اَقایی و مرا با او اَشنا ساخت .از نوادگان یکی از مریدان شیخ حسین خراسانی بود و او دوباره بعد از جنگ مقبره خراسانی را و مافرخانه را مثل گذشته ساخته و اَباد کرده است.و قرار شد با هم دو باره به زیارت شیخ خراسان برویم.

.. به اَلما گفتم من دیروز دلم خیلی گرفته بود و همه جا برایم تنگ شده بود. و چند سال بود که به دنبال شیخ خراسان بودم و دیروز یک جوان به طرف من اَمد و سلام کرد و بعد با هم راهی زیارت شدیم و من تا سپیده انجا ماندم .علم غریبی بود....و صبح ..
نظرات ( بايگاني شده )
لینک
پنجشنبه، 1 تير، 1385 - parviz mohammadi
© Copyright parvizm.Persianblog.ir . All rights reseved.
 
تاریخ 26/9/2007 06:35:03  
نویسنده نظرات 1

 
------------------------------------------------------------------------------------------------------------- -------------------------------------------------------------------------------------------------------------